دستام بوي گل مي داد كه منو به جرم چيدن گل محكوم كردن !!!!
اما هيچ كس نگفت شايد گلي كاشته باشم ؟؟؟!!!
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است.
براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.
اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بی بهونه مي باره ...
به كسی توجه نمی كنه ... از كسی خجالت نمی كشه
می باره و می باره ... اينقدر می باره تا آبی شه ... آفتابی شه ...
هر چی که خاطره داری واسه من ....
![]()
پر از بغضم پر از بارون پر از توشه دردم توي دفترچه شعرم دنبال چشمات مي گردم
من مسافرم تو جاده بايد از تن تو رد شم اون قدر گمت كنم تا جاي پاهات را بلد شم
هنوزم در انتظارم هنوزم يه بيقرارم مثل ابري كه اسيره از غم چشمات مي بارم
روي دروازه قلبم نوشتم: ورود ممنوع! دلِ پريشون اومد. گفتم بخونش.خوند و برگشت. اميد مضطرب اومد. گفتم بخونش.خوند و بر گشت. آرزو با دلهره اومد. گفتم بخونش.خوند و بر گشت. عشق خنده کنان اومد. گفتم خونديش؟! گفت: من سواد ندارم...