تبليغاتX
دنــیـــای هــســتــی

دنــیـــای هــســتــی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:49  توسط هــســتـــي  | 

دستام بوي گل مي داد كه منو به جرم چيدن گل محكوم كردن !!!!

اما هيچ كس نگفت شايد گلي كاشته باشم ؟؟؟!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:43  توسط هــســتـــي  | 

عاشقی...

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است.

 براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

 اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:41  توسط هــســتـــي  | 

خوش به حال آسمون

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بی بهونه مي باره ...

به كسی توجه نمی كنه ... از كسی خجالت نمی كشه

می باره و می باره ... اينقدر می باره تا آبی شه ... ‌آفتابی شه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:39  توسط هــســتـــي  | 

؟؟؟!!!

love (24).jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 9:59  توسط هــســتـــي  | 

تقدیم با عشق ...!!!

love (21).jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 9:58  توسط هــســتـــي  | 

دوست دارم

هر چی آرزوی خوبه واسه تو ....

                          هر چی که خاطره داری واسه من ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 9:55  توسط هــســتـــي  | 

تنهایی...

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرد ...

                                                

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 12:13  توسط هــســتـــي  | 

منتظرتم...

پر از بغضم  پر از بارون  پر از توشه دردم      توي دفترچه شعرم دنبال چشمات مي گردم

 

من مسافرم تو جاده بايد از تن تو رد شم            اون قدر گمت كنم تا جاي پاهات را بلد شم

 

هنوزم در انتظارم هنوزم يه بيقرارم               مثل ابري كه اسيره از غم چشمات مي بارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 9:45  توسط هــســتـــي  | 

عشق...

روي دروازه قلبم نوشتم: ورود ممنوع! دلِ پريشون اومد. گفتم بخونش.خوند و برگشت. اميد مضطرب اومد. گفتم بخونش.خوند و بر گشت. آرزو با دلهره اومد. گفتم بخونش.خوند و بر گشت. عشق خنده کنان اومد. گفتم خونديش؟! گفت: من سواد ندارم...

                                          

   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 20:54  توسط هــســتـــي  | 

مطالب قدیمی‌تر